به نام خدا
…
…
خیلی وقت ِ که ننوشتم….شاید چون نوشتن دلیل می خواد و من دلیلی واسش نداشتم…..
مسیر زندگی من خیلی تغییر کرده و همه چی خوبه هه همه چی آروم ِ….
نمیدونم چرا بازم دوست دارم برگردم به ۳ سال پیش ….پارو بزنم ….این قایقرانی چی داشته واسم که اینطور هنوز درگیرشم…..چه قدر دوسش دارم و چه بی رحمن آدم هایی که جلوی پای من سنگ می ندازن……
نمیدونم شاید من راه رو اشتباه انتخاب کردمو این روزا بد جور داره تو ذهنم این فکر این ور اون ور میره…..
فکر میکردم دانشگاه بهانه ایی میشه برای فراموشی قایق و پارو …..اما هرچی که پیش میره میبینم نه هیچی نمی تونه جای قایق و پارو رو واسم بگیره……خدایا اینجا ایران و به قول پدرم اگه می خوای پارو بزنی شروع کن اما بدون ورزش اینجا یعنی بدبختی……سکوت میکنم و تو دلم میگم پس احساسم چی…….
پ.ن ۱:همه سر ِ حرف که میشه خوب حرف می زنن،همه می خوان از آدم حمایت کنن و می گن هر کاری ازمون بر بیاد انجام میدیم پس چرا عمل نمیکنن….از خودشون پاست میدن به اون یکی اون یکی هم پاست میده به اون یکی و تو میمونی با حسی که تازه دوباره تو وجودت پا گرفته…..

به نام خدا
…
خسته ام از این دنیای به ظاهر زیبا، از این مردم كه به ظاهر صادق و باوفا اند، خسته ام از دوری، از درد انتظار، خسته ام از این همه دروغ و نیرنگ……خسته ام آری پرودگارا از این دنیا خسته ام، از آدم هایش از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام…… پس كو صداقت و محبت؟ چرا اندكی محبت در میان دل مردم نیست همش نیرنگ پیداست… دیگر دست محبتی در میان مردم نیست، دیگر عشق پاك و مقدس در میان مردم نیست… سفره دل مردم همش دروغ است ولی به ظاهر پاك و صادقانه است.خستهام ، خسته از این دنیای سیاه و سفید قلبم و مردمانی كه خاكستری را نمیشناسند ، آبی آسمان را نمیبینند و بر سبز سبزهها میخندد. خستهام ، خسته از این چشمهای پر دروغ كه پیشهیشان فریب است و رسمشان نیرنگ. خستهام ، خسته از انتظار بیهوده . خسته از نیامدنها و رفتنها و حتی از ماندنها . خسته از ماندن و بدینسان زیستن. خستهام ، آری ، خستهام . پس چرا ای آرامش زیبای هستی مرا در خود غوطهور نمیسازی ؟
…
به نام خدا
…
سرانجام دريافتم كه در قلب زمستان، تابستاني شكست ناپذير در درونم وجود دارد….
…
به آسمون نگاه ميكنم.ستاره ها ابرها…دلم تنگ شده براي سكوت دريا….روزهايي كه صبح زود توي گرماي اون شهر لب دريا ميشتمو پاهامو توي آب ميكردمو خاطرات خوبمو به ياد مي آوردم….و بعدش قايقمو مي نداختم توي دريا و ميرفتم…….
شايد دارم فراموش ميكنم خيلي چيزهارو اما هر روز محكم تر قدم بر ميدارم براي رسيدن به هدف هايي كه توي سرم دارم و من ميتونم …

به نام خدا
…
آدما از جنس برگند. گاهی سبزند، گاهی پائیزن و زردند. زمستون دیده نمی شن. تابستون سایبون سبزند. آدما خیلی قشنگن. حیف که هر لحظه یه رنگند…!!!
…
وقتي اون روز ريز ريز بارون مي باريد هوا سرد، دستامون يخ زده بود اما انگار دلمون براي اين سرما تنگ شده بود بدون شكايت بدون حرفي با يه برقي توي چشمامون رفتيم توي آب…هنوز از اينكه كنارت پارو ميزنم احساس غرور ميكنم…۱۰۰۰ متر رو پشت موج قايقت اومدم و انگار توي اين دنيا نبودم فقط نگاه ميكردم به هر ضربهء پاروت كه هنوز هم پُر از انرژي هستي…قطره هاي بارون رو صورتم ياد آوري ميكرد تموم روزهاي خوب گذشته رو…۱۰۰۰ متر بعدي موقع برگشتن باد و بارون ريز ريز وقتي توي صورتم ميخورد حس ميكردم دارم زنده ميشم…ميدونستم توام همين حسو داشتي…تو سكوت ما خيلي حرفا بود حرفهايي كه دوست داشتيم با داد بكوبيم توي سر آدم هايي كه حرفهاي مارو نفهميدن…
مي دونيد اعتماد ندارم به حرفاتون حتي اون روز كه توي فدراسيون حرف زدم باز هم با اينكه گفتيد ميخوايد حقي كه از ما گرفتن رو پس بگيريد باز هم ميدونستم كه چيزي عوض نميشه…آدم هايي كه توي فدراسيون لنگر انداختنو هر ماه هر سفري هم كه هست تشريف ميبرن جاشونو محكم كردنو ميخشونو محكم كوبيدن ….

به نام خدا
…
چه مردمان پستی هستند کسانی که به خاطر جلب توجه دیگران خود را هم عقیده و هم فکر آنها نشان میدهند…!!!
…
پ.ن ۱: آدم ها تو چشمم چيزي جز سياهي نيستن…هرچي بيشتر خوبي كني بدتر بهت خيانت ميكنن…
پ.ن ۲:دوستي ها رابطه ها همه و همه دارن تو چشمام سياه ميشن…
پ. ن ۳:طرف وقتي منو ميبينه طوري دوستانه برخورد ميكنه كه اطرافيان ميگن ااااااااااااااااااااااا چه دوست خوبيه يا چه قدر آدم خوبيه ديگه خبر ندارن كه وقتي كه داره بهم دست ميده تو دلش ميگه:ازت بدم مي ياد:)
پ.ن ۴:تو رفاقت نميتونم تظاهر كنم اگه از كسي بدم بياد نميتونم تظاهر كنم دوسش دارم…رفاقت واسه من خيلي ارزش داره به خاطر رفيقم از خيلي چيزها ميگذرم اما چرا نديدم رفيقي كه از خيلي چيزهاش بگذره؟؟؟
پ.ن ۵:كاش آدم هاي بد نبودن و ميشد دور از همهء چشم ها قايق رو برداشت زد به دريا انقدر دور شم اتفدر دور شم تا فراموش كنم آدم ها چه قدر بدن..
پ.ن ۶:كسايي بودن كه ادعا ميكردن يه دوستن يه دوست خوب اما هيچ وقت زمان هايي كه يه دوست به يه دوست نياز داره در كنارم نبودن يعني فقط عادت داشتن در خوشي ها باشن…من اين جور دوست ها رو از زندگيم ميندازم بيرون…
پ.ن ۷:هيچ چيز اهميت نداره..!!!
به نام خدا
…
روزگار وحشی ِ اما آدماش وحشی تر…
…
روزی که منو کاپیتان از اردو اومدیم بیرون خوب خیلی ها خیلی حرف ها زدن…و ما جز سکوت هیچ کاری نکردیم و سپردیم به خدا…
امروز از ۱۳ تیر ۸۶ ،دو سال گذشته تو این دو سال من فقط دیدم آدم هایی که از حقم دفاع نکردن چه طور اون چیزی که حقشون نبود رو به زور تهرانی بودن به دست آورده بودن رو از دست دادن…!!!از مربی گرفته تا اون هم تیمی های بی معرفت که بدون مادراشون هیچی نبودن:) هو هو هو
امروز اخبار ۱:۱۵ قسمت بانوان خبری رو اعلام کرد که باعث شد من فقط با صدای بلند بخندم و یه نگاه به آسمون بندازم و بگم هه هه سنگ کسایی رو به سینه زدن که هیچ ارزشی واسه قایقرانی قائل نبودن ….اما حق شماهاست که این طور مهره های اصلی تونو از دست بدید می دونید چرا؟؟؟چون قدر هیچ کدوم از بچه های قدیمی تونو ندونستید…!!!
پ.ن ۱: لطفا هرکی میدونه مدیر سایت فدراسیون قایقرانی کیه یه پیفام واسم بذاره دنبالشم که پیداش کنم دو تا حرف بهش بزنم!
پ.ن ۲:چیزی که حق تو نیست وقتی به نا حق به دستش می یاری با پارتی بازی یادت باشه به طرز وحشتناکی خدا ازت پس میگیره…!!!
پ.ن ۳:الان فقط ۲ نفر هستن که از اون فرشته های سیاه باقی موندن .خدایا پس کی اونا رسوا میشن؟؟؟:)
به نام خدا
…
امروز از ديروز به مرگ نزديكتريم…به خدا چه طور؟؟؟
…
چيزي نيست كه بخوام بگم…جايي نيست كه بخوام برم…هيچكي نيست كه بخوام بياد…براي رفتن حاضرم…چيزي نيست كه بخوام لمس كنم…طعمي نيست كه بخوام بِچِشم…بويي نيست كه بخوام حس كنم…رنجي نيست كه بخوام بكشم..جايي نيست كه بخوام بمونم…مرزي نيست كه ازش بگذرم…حقي نيست كه بخوام بگيرم…سهمي نيست كه از بودن ببرم…راهي نيست كه نرفته باشم…رنگي نيست كه نديده باشم..ميلي نيست تا برنده باشم… طوري نيست كه نبوده باشم…
حرفي نيست كه بخوام بشنوم…رازي نيست كه بخوام بدونم..چيزي نيست كه بهش فكر كنم …كافيه ديگه نميخوام بمونم…شاهي نيست واسه رسيدن…چيزي نيست براي كاشتن…حسي نيست براي احساس…نيست آرزويي براي داشتن…نيست چيزي كه به دست بيارم…چيزي نيست كه بخوام ببازم.هيچي نيست كه بخوام لِه كنم چيزي نيست كه از نو بسازم….نيست طاقتي به اين اسيري…نيست نقطه ايي براي آغاز….
چيزي نيست كه بخوام بگم…
پ.ن ۱:بعد از ۲ سال يكي تو فدراسيون پيدا شد كه از كاپيتانم و من سوال كنه دليل ترك كردن اردو چي بود…بعد از ۲ سال يك نفر تو فدراسيون پيدا شد كه ميخواست بشنوه حرفاي ما رو…حرفهارو زديم…اما كي ميتونه درك كنه حتي خودِ من واسم سخت بود كه عمق حرفهاي كاپيتانمو درك كنم…
پ.ن ۲:من همهء اونايي كه تو فدراسيون كار ميكنن رو به چشم فرشته هاي سياه ميبينم كه جز سياهي چيزي تو وجودشون نيست اما اوني كه به حرفاي ما گوش كرد فرشتهء سفيد بود…قول داد خيلي چيزا عوض بشه…قول داد حقي كه از ما گرفته شد رو به ما برگردونه…اما يادم رفت بگم:تعداد فرشته هاي سياه بيشتر ِ…دفاع كردن از حق چيزي نيست جز نابودي…تو فدراسيون وقتي حرف حق ميزني همهء اون فرشته هاي سياه پاشونو ميذارن رو گلوت تا خفه بشي حاضرن تو نابود بشي اما منا فعشون رو از دست ندن…
ميگ ميگ

به نام خدا
…
تو میگی:خیلی وقته که امیدوار بودم ،دیگه نمی تونم!
به چی امید بسته بودی؟به آسون بودن جنگ؟این یه حرفِ مفته!زمونه مون از اون چیزی که فکر میکنی نکبت تره!
تو این زمونه:اگه کارای یه قهرمانُ نکنی بدبختی!اگه کارایی که هیچکی باور نداره رُ نکنیم،ول معطلیم!
دُشمنا منتظرن خستگی مونُ ببینن!تو اوج ِ جنگ که همه نفس بریدن،اون که خسته تره،همون موقع جنگ ُ باخته..!
…
هر عقیده ایی محترمه!
باشه!این حرف شماهاس!من خلاف ِ اینُ میگم!!اینم عقیدهء منه،پس بهش احترام بذارین!
…
چند وقته با دوستایی آشنا شدم از همون بچه های قایقرانی قدیم که هر کدوم به یه شکلی ناراحت بودنو تیم ملی رو گذاشتن کنار.تو یه جلسه چند نفر از ماها نشسته بودیم که قرار بود مشکلات رو بگیم تا به گوش مسئولین برسونن،منتظر موندم اول بزرگتر ها صحبت کنن بعد من حرفارو بگم حرفایی که ۲ سال بود فقط برای خودم و کاپیتانم گفته بودم اما سکوت کردم چون فهمیدم که بی فایده ست حرف زدن چون نمیفهمن حرف این بچه ها چیه…وقتی به حرفاشون فکر کردم فهمیدم اونا دردشون از منم سنگین تره…اما چیزی که بیشتر ذهنمو مشغول کرد این بود که چرا قایقرانی این طوریه؟؟؟چرا اجازه میدن ورزشکارا این طور دل بکنن از اون همه آرزوهاشون…چرا وقتی کاپیتانم اون شب سیاه از اردو اومد بیرون یکی از اون مسئولا زنگ نزدن حتی بپرسن چرا…یکی از دوستام که تیم ملی تکواندو بود بهم گفت:وقتی از اردو اومدم بیرون رییس فدراسیون زنگ زد علت رو مستقیم از خودم پرسید.اون روز هیچ جوابی برام نیومد که به دوستم بگم اما امروز این سوال واسم پیش اومد چرا هیچ کس به بچه هایی از تیم ملی قایقرانی اومد بیرون زنگ نزد….!!!؟؟؟
خوشحالم که دیگه بوشهر نیستم نه برای دوری از مردم خوبش…نه اون شهر با تمام خاطراتش تا ابد تو ذهنمه…اما خوشحالم که از اون هیئت و آدم های بد ذاتش دور شدم .حالا بمونن و هی تو سرو کلهء همدیگه بزنن تا یک بومی از بینشون به قدرت برسه…تا بیشتر ورزشکارهارو نابود کنن…جالب بود با اینکه دیگه توی اون شهر نیستیم یکی از مسئولای فدراسیون حالا اسم نمیبرم زنگ زده به بابام که نظر بده کی خوبه واسه رئیس هیئت جدید…و پدرم هم خوب جواب داد….واقعا روت میشه زنگ میزنی؟هه…
پ.ن ۱:خوشحالم از اینکه یه قایقران دیگه از ایران رفت…اگه میدونستم یه روز فدراسیون این طور در حقم بی عدالتی میکنه منم میرفتم:)
پ.ن ۲:وقتی مربیم زنگ میزنه دستو پامو گم میکنم مثل اون روزا که وقتی داشت بهم کایاک یاد میداد ترسو تو نگاهم میدید میگفت زود باش پارو بزن میگفتم:آقااااااا هولم نکن بعد اون برام شعر میخوند آقا اجازه هولم نکن دستو پاهامو گم نکن آقا اجازه سوار میشم زود تند سریع سوار میشم…………………………………………………..بهم نگو دوباره تمرین کنم دیگه دیره گذشته از من …بهم خیال واهی نده که میتونم.چون اگه بتونم دیگه نمیخوام…
پ.ن ۳:خوشحال میشویم از خبرها و اتفاقایی که تو دریاچه می یوفته با اینکه اونجا نیستیم وقتی خبر به ما میرسه از اینکه دونه دونه حرفای کاپیتانم و بچه های دیگه و من داره ثابت میشه خوشحال میشیم و خداست که نمیذاره حقی به نا حق از بین بره…ما نشستیم کنارو تماشا میکنیم…
میگ میگ
به نام خدا
…
از حکم بر تا حکمران حیوان به حیوان دیده ام/در مکر او در فکر این در شکر او در ذکر این از حاجیان تا ناجیان شیطان به شیطان دیده ام دیدی اگر بی خانمان از هر تباری صد جوان من پیرهای ناتوان دربان به دربان دیده ام…
ای روزگار دل شکن هر دم مرا سنگی مزن من سنگ ها در لقمه نان دندان به دندان دیده ام…چکش به فرق من نزن ای صبر فولادین من…
…
در گوشه ایی از آسمان-ابری شبیه سایهء من بود.ابری که شاید مثل من-آمادهء فریاد کردن بود.من رهسپار قله و او راهیی دره-تلاقی مان.پای اجاقی که هنوز آتشی از پیش بر تن بود.
:خسته نباشی {پاسخی پژواک سان از سنگها آمد}.این ابتدای آشنائی مان بود در آن تاریک و روشن بود.بنشین!نشستم،گپ زدیم-اما نه از حرفی که با ما بود او نیز مثل من -زبانش در بیان درد الکن بود.او منتظر تا من بگویم-گفتنی های مگویم را من منتظر تا او بگوید،وقت ما-وقت رفتن بود.گفتم که لب وا میکنم{با خویشتن گفتم}-ولی بغض با دستهایی آشنا،در من بکار قفل بستن بود.او خیره بر من ،من خیره به او-اجاق نیمه جان دیگر گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود.گفتم:خداحافظ.- کسی پاسخ ندادو آسمان یکسر پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود.تا قله شاید یک نفس باقی نبود-اما غرور من با چوبدستِ شرمگینی -در مسیر بازگشتن بود…
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم -هزاران بار…اما من آن مورم که همواره بدنبال رسیدن بود…!!!
پ.ن ۱:وقتی وجود داری وقتی من میبینمت وقتی حس میکنم…وقتی همه جا مواظب منی..چرا بگم نیستی….هستی نزدیکتر از رگ گردنم….
پ.ن ۲: حذف شد!
پ.ن ۳: حاضرم هیچی نداشته باشم جز یه سقف که من باشمو پدر و مادر…اینا تمام خوشبختی منن….تمام ثروت من…این روزها یاد میگیرم که محکم باشم تا بتونم در آینده اعصایی برای مادر باشم تکیه گاهی برای پدر ….این نهایت خوشبختی منِ…
میگ میگ:)
به نام خدا
…
قبرا از نعش پُر شدن پِیکا پُر از راکی!
میگن:ما هم پُریم!
آره!
تا خِرخِره پُرن…اما از حرف مُفت…!!!
…
واقعیت اینِ که زندگیمو از قایق و پارو جدا کردم دوستم ندارم دوباره برم اونجا تا مثل مرداد ماه دنبال یه راه باشم که همرو بپیچونم که برم خونه و اردو نباشم… نه دیگه اونقدر بی ازرش شده که فراموشش کنم…اما وقتی میبینم فرشته های سیاه(همون مسئولای مزخرف) هر کدوم می یان جلو دوربینو کلی دروغ به مردم میگن داغ میکنم وقتی میدونم پشت اون چهرهء به ظاهر مظلوم یک شیطان سیاه نشسته جوش می یارم…چند وقت پیش تو یه جلسه بچه ها بودن میخواستن از مشکلاتشون بگن شاید مسئولا حرفاشونو به گوش آقای دنیا.. برسونن…اما یکی از این مسئولا گفت:اینا حاشیه هست….من ۳ سالِ که سکوت کردمو اون خشمو تو دلم نگه داشتم میخواستم بگم آخه اینی که این بچه ها میگن درد شده واسشون این حاشیه نیست دردیه که تو دلاشون عقده شده اونم باعثش تو و امثال تو هستن اما باز هم سکوت کردم به خودم گفتم:اون روز میرسه که تو روی همشون وای میستمو از حقی که از منو امثال من گرفته شد دفاع میکنم….اما هیچی نمی تونه باعث شه فراموش کنم اون روزای سیاه آخر رو روزایی که منو کاپیتان داد میزدیمو اشک میریختیم از تبعیض مربی تهران مسئولین گوش میکردنو با لبخندای زشتشون میگفتن آروم باشید خسته شدید نیاز به استراحت دارید انقدر بی سوادن که نمی فهمیدن ورزشکاری که روحیه نداره یعنی باطل…و ما دوتا چون اون قرصای ۵۰ دولاری رو از اون مربی نخریدیم نخوردیم یعنی آدم بدِ بودیم…چون دوست داشتیم با زور خودمون پارو بزنیم…این هم جرم بزرگی بود!!!
از این حرفای تکراری متنفرم از اینکه هیچ کدوم از اون آدم هایی که تو فدراسیون کار میکنن حرفای مارو به آقای دنیا… نگفتن عصبانیم.
از اینکه نمی خواستن گند قضیه در بیاد شاکیم….به کجا بردم شکایتمو؟؟؟به دادگاهی که هیچ مسئولی نداشت…!!!
از اینکه خدا ۹ ماه بعد از اینکه ما اونجا رو ترک کردیم گند همه چیو در آورد شاکرم….
از اینکه الان منو کاپیتان قایق تو آب میندازیم تنها میزنیم به آب شادم….بدون صدای زشته اون که میگفت:یالا یالا:-) با آرامش کامل…
اینو میدونم یه روز نه خیلی دیر صدای اون بچه هایی که حقشون ضایع شده به خدا میرسه اون وقت از دادگاه خدا نمیشه فرار کرد…فرشته های سیاه نکنه میخواین خدا رو هم بپیچونید؟؟؟؟
پ.ن ۱: هنوز هم به مربیم رالف فکر میکنم به اینکه صداق بود به اینکه اهل تبعیض نبود کاش یه روز فقط یه روز دوباره مربیم میشدُ فقط یک ساعت باهاش تمرین میکردم….
